تبليغاتX
سر در نمی آورم
GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free



یار خوش چیزی است

مهرانه - انجمن حمایت از بیماران سرطانی
انجمن زنجانیها
مهری جعفری
محمد معینی
مهدی جلیل خانی
فریاد ناصری
فرهاد جعفری
آیدین فرنگی
محمدعلی خامه پرست
رامین سلطانی
سینا شعبانی
محمدرضا بابایی
آذر کیانی
زنگین
حامد صمدی
هادی وحیدی
برگردان
محی‌الدین اسکندری
فرزاد خلیفه
سعید مالکی
حمیدرضا عسگری‌نژاد
محمود مرادی
هادی حقگو
نسترن وثوقی
تیراژه های کوهستان
شهلا اصانلو
رضا سلطانی
حامد رحمتی
علیرضا ملیحی
محمد طلوعی
لیلا افشاری
مهران مرتضایی
سالار نیرهدی
اسمر محققی
محسن سالک
همایون بیگلری
غلامرضا طریقی
اعظم ولی‌قیداری
علی محمدبیانی
مریم پالیزبان
کریم بیگدلی
الهه اسرافیلی
طلیعه اکبری
سولماز مولایی
داوود ملک‌زاده
رقیه جعفری
سعید توکلی
رامین ناسوتی
امیر
فاطمه سلیمانی
هژیر پلاسچی
بهزاد قاسمی
برزو علیپور
ساچلی
خلیل جوادی
عاصم اسدی
علی چراغی
محسن ظهوری
فرهاد مرادی
مصطفی نصیری
سلمان کریمی
دنیای فرش
عمو اروند
شبگرد قلم به دست
محمد آزرم
علی اشرف فتحی
ابوالفضل نظری
سعید حاتمی
سوری کرمانی
همایون بیگلری
چند کلمه حرف دل
الهام اسرافیلی
محسن بیات
فرید صلواتی
اطاق خالی
پوریا جوادی
اسماعیل محمدی
نادر پناه‌زاده
انجمن ادبی اشراق زنجان
زین العابدین نصیری
مهدی بازرگانی
سید عباس سجادی
حسین نظریان
آزاده نجفیان
نسرین اصانلو

از نخستین باری که _به اشتباه_ شاعر خطابم کردند 17 سالی می گذرد.اردیبهشت سال 68 با دعوت نامه ای که پستچی، دم در تحویلم داد فهمیدم می توانم بعد از آن اینجا و آنجا خود را شاعر یا با کمی شکسته نفسی، اهل شعر معرفی کنم. خاطره ی دریافت آن دعوت نامه هرگز از یادم نمی رود.شاید به این دلیل ساده که در مرز 18 سالگی برای نخستین بار، مزه ی دعوت شدن را می چشیدم.

امروز هم دعوت نامه ای رسیده برای شرکت در عصر قصه ای که به مناسبت هفته ی کتاب قرار است برگزار شود.دعوت نامه ای که طعم دعوت نامه ی سال 68 را اصلن ندارد اما یک چیزش مرا ناخودآگاه پرتاب می کند به آن سالها.سالهای چه عرض کنم...

وقتی می بینم مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی زنجان پای دعوت نامه ای را امضا کرده که بر پیشانی اش جمله ای از پروست[1] نقش بسته است سر در نمی آورم چرا از پس این همه سال نقش پیشانیِ[2] دعوت نامه ای را به خاطر می آورم که نباید گمش می کردم.



[1]-  یگانه شکل زندگی که به راستی به سرانجام می رسد ادبیات است

[2]-  مرگ بر آمریکا ذکر است

+ زنجان _ 85/08/27 _

 

 

به ناکتا و مادر مهجورم!

 

نیما یوشیج(1338-1274)گرما بقدری شدت پیدا کرده که تمام این سالها می گویند مانند نداشته.چیز نادر در این شهر  بعد از نجابت و درس ، همین گرمی زیاده از حد هوا است.اگر از تشنگی و بی آبی نسوزیم  تابستان ما را می سوزاند.

در این مدت فقط یک مکتوب از تفلیس رسیده است که با این کاغذ آنرا خواهید خواند. چیز قابل توجه این است که پدر اینقدر بدون جهت نسبت به اولادش فراموش کار بوده است. گرجستان از نو او را جوان ، عیاش و لاابالی کرده است.

چیز غریبی نیست. غرابت همیشه در نظر ماست. الحمدلله شما هم با آب و هوای ولایت ،خوب لاابالی شده اید.من کتاب را بهم می بندم،شما کف دستهاتان را . همه مان آزاد،همه مان تنبل. در این مدت یک کاغذ هم ننوشته اید.

مهری هم مثل شماست.برای شما چیزی نخواهد نوشت.هفته یی یک بار پیش من می آید و الساعه هم اینجا است.سلام می رساند.چند شب قبل خانم تاج الملوک به تماشای سینما رفته بود. تماشایی تر برای من این است که زن در زیر حجاب به تماشا برود. اقلاً شما در کوهستان آسوده و آزادترید. نعمت را غنیمت بشمارید. ولی ناکتای بی محبت! در مجالس تعزیه خیلی محافظ خودت و خدمتکارت باش.

30 سرطان 1304 –تهران - نیما

+ زنجان _ 85/08/22 _

 

     بخش عمده ای از حافظه ی کوتاه مدت زنجانی جماعت صرف پردازش و بایگانی اطلاعات مربوط به دیگران می شود.تاکیدم بر حافظه ی کوتاه مدت از آن رو است که به گواهی اهل مداقّه ، طی حداقل صد سال گذشته ، زنجانی جماعت از حافظه ی بلند مدت بی نصیب بوده است طوری که با فاصله ای چند ساله می توانستی شاهد آن باشی که کلاهی تکراری ، بر سری تکراری جا خوش کرده است! باور نکردنی است می دانم امّا واقعیت این است که در زنجان برای پی بردن به تعداد دندانهای لقّ دیگران ، وقت بیشتری صرف می شود تا زدن مسواک به دندانهای _حتّا_ احتمالن پوسیده ی خود.در مکالمات دونفره اغلب از حال و روز سوم شخص غایب پرس و جو می شود! خبر خوب زود فراموش می شود و خبر بد _محض محکم کاری!_ از چند مرجع استعلام می شود تا تحلیل روایت های مختلف ، عرصه را بر اوقات فراغت تنگ کرده باشد!

 

+ زنجان _ 85/08/16 _

 

خلیل جوادیطنز شعرهای خلیل جوادی طعم خاص خود را دارد و اجازه نمی دهد تا او را تنها با شعرها و ترانه هایی که بر سر زبانها دارد بشناسیم.جوادی با تجربه در هر یک از این عرصه ها نشان داده که همیشه می شود منتظر کار تازه ای از او ماند.چندی قبل چند شعر تازه از او به دستم رسید که برای این پست یکی از آنها را انتخاب کرده ام .شک ندارم که می پسندید.

 

در باب نشان ندادن آلت موسیقی

در صدا و سیما

 

 

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم

برنامه شون سازي و آوازي بـود

اما سازش قايم باشك بازي بود

بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد

رو به باباش كرد و با خنده پرسيد

اون دو نفر كه پشت اون گلدونن

شونه شونو هِي چرا مي جنبونن

باباش بهش گف پسرم گير نده

خنده زياديش پيـش مهـمـون بده

اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن

اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن

آلت موسيقي ميگن حرومه

اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه

 


ادامه مطلب
+ زنجان _ 85/08/11 _

    

    همدانی دو دختر داشت.یکی زن کوزه گر شد و دیگری زن کشاورز.مدتی گذشت تا اینکه یک روز مرد به اصرار مادر بچه ها راه افتاد تا آمار دخترانش را بگیرد و زن را از بی خبری درآورد.من نمی نویسم اما شما بخوانید(رفت و رفت و رفت)تا رسید به خانه ی داماد کوزه گر.عین عبارات دختر در پاسخ به سوال پدر مبنی بر اینکه "دخترم! حال و روزتان چگونه است؟" نقل می شود:والا چی عرض کنم بابایی! اگه بارون نباره یه شندرغازی درمیاریم ولی اگه بارون بیاد پناه بر خدا(!) مرد که می دانست منزل! در منزل تنهاست و در فراق او آرام و قرار! ندارد غزل خداحافظی را خواند و رفت سراغ آن یکی دختر که حالا دیگر برای خودش کشاورزی شده بود! جواب دختر دوم را خلاصه می کنیم:اگه بارون بباره یه شندرغازی درمیاریم ولی اگه بارون نیاد پناه بر خدا(!).مرد که خود را در وادی حیرت می دید گزیدن انگشت را موکول کرد به جلسات بعدی و راه افتاد.من نمی نویسم اما شما بخوانید (برگشت و برگشت و برگشت)تا رسید به سر کوچه شان و زن را دید گوشه ی چادر به دندان و بی قرار!چون قصد سورپرایز نداشت زن را گفت:ای زن! بیا تا برویم.جای هیچ نگرانی نیست.بچه ها خوبند و روزگارشان هم اِ...ی شکرِ خدا پر بدک نیست.زیاد از حرفهایشان سر در نیاوردم اما مثل اینکه باران چه ببارد چه نبارد وضع ما بهتر از این بشو نیست!

حالا حکایت ماست!دو روزی است که سرشماری نفوس و مسکن آغاز شده است.یکی دوست دارد آمارش را بگیرند و دیگری دوست دارد آمارش را نگیرند.اتفاق خاصی نیافتاده و قرار!هم نیست که بیافتد.اصلن اتفاق اگر اتفاق باشد یک بار می افتد!

* قبل از منبر یکی از برادران التماس دعا داشتند و می خواستند از قول ایشان بنویسم آیا آمارها نشان نمی دهد از 000/000/195/648/1 متر مربع مساحت این خاک پر گهر  چرا 100 متر مربع هم نصیب ایشان نمی شود.البته بنده برای خودم و ایشان از درگاه باریتعالی هدایت می طلبم و تقاضا دارم منبعد عزیزان توقع طرح مسائل دنیوی را بر این سریر مقدس نداشته باشند!

 

+ زنجان _ 85/08/07 _

 ساموئل بکت(1989-1906)  

 

 

 

 

 

فکر کردن لاکی همیشه فکر و ذهن مرا آشفته کرده است.با آن کلاه عجیبش که تا بر سرش نرود صدای فکرش را هیچ کس نمی شنود.او سابق بر این با صدای بلند چندان فکر می کرده که پوتزو می توانسته ساعتها بهش گوش دهد!اما حالا چه !؟حالا در این نمایشنامه! تنها مامور است تا با صدای بلندِ فکرِ پریشانش ولادیمیر و استراگون را در انتظار گودو دو صفحه همراهی کند!نقش او آیا به همین کوتاهی است!؟بی گمان نه! او تنها دو صفحه در موقعیت فکر قرار می گیرد تا بکت هر چه بیشتر توانسته باشد در ضد نمایشنامه اش این نکته را برجسته کند که فکر،تراژدیِ زبان است و ارتباط،غیر ممکن!حتا اگر صدای بلند هم به یاری اش بشتابد."از سوی دیگر با عطف توجه به...با فرض وجود هستی بدانگونه که در آثار همگانی علمای فن در باب پروردگار فی فی فی نفسه با یک من ریش سفید آمده فی فی فی نفسه بیرون از کون و مکان که از فراز بی اعتنایی مینوی اوج مینوی زبان پریشی مینوی عاشقانه به ما عنایت دارد با برخی استثنائات به دلایلی ناشناخته که زمان نشان خواهد داد رنج الهی بر خود هموار می کند به کمک کسانی که به دلایل ناشناخته که زمان نشان خواهد داد در عذاب الهی غوطه ور و در آتش شعله ور چنانکه گر بدینسان ادامه یابد و کس بتواند ... "*

 

* لاکی فکر می کند!

 

 

+ زنجان _ 85/08/01 _